![]() |
![]() |
|
| عشق و عرفان و کلمات بزرگان و فلسفه و آزادی |
|
من آهنگ غريب روزگارم غمي در انتهاي سينه دارم تمام هستي ام يك قلب پاك است كه آن را زير پايت مي گذارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 18:17 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
تو به من خنديدي و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت ![]()
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 17:43 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
شهر عشق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 7:15 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
پيچک سبز خانه ام پنجره ای داشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 7:35 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
نیستی چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من همه از من گریزانن تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم دلم چون دفتر خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در كارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتن مرا در خود رها کردن همه خود درد رها کردن همه خود درد من بودن گمان کردن که همدردن شگفتا از عزیزانی که هم اواز من بودن د به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودن کوچولوی آسمونی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 7:37 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
ايستاده ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 9:21 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
و بدان : دلم گرفته
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:1 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
خدايا، من اينجا به چه كار آمده ام؟ وقتي كه تمام قصه های زندگي برايت عادي مي شوند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:58 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
گوشه ای از بهشت...
گوشه اي از بهشت در جانم باغي از بهار در قلبم با تو اي سراسر عشق با تو من چه غم دارم چون طراوت شبنم بر برگ گل مريم چون ترنم چشمه در داغ دلم ، زمزم توگل هميشه بهارم باش عطر كوچه باغ ديارم باش يك جهان ستاره در شب عشق روشني بخش شام تارم باش با تو صد غزل برلب با تو يك جهان كوكب با تو اي سراسر عشق مرهم نوازشت بر تب با تو شوق در دلم لبريز با تو عشق بر سرم گل ريز با تو اي سراسر عشق با تو اي بهانه ي همه چيز با تو اي بهارِ پنهانم با تو در بهشت مهمانم با تو اي سراسر عشق با تو من چه كم درام با تو من چه غم دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:56 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
هميشه با تو...
هميشه با تو بوده ام به هر كجا كه رفته ام ز راه هاي بس دراز به سوي تو دويده ام اگر بر آسمان پر ستاره خيره گشته ام من از ستاره ها نشان زتو گرفته ام اگر به دشت پر شقايقي گذشته ام پي تو گشته ام اگر ز كوچه باغ ها گذار كرده ام من از نسيم و نسترن خبر ز تو گرفته ام اگر دريچه اي به باغ گل گشوده ام ز بادها نفس به بوي تو گرفته ام اگر ز خستگي به گوشه اي نشسته ام به سايه تو بوده ام به زير پلك هاي خسته ام تو بوده اي اگر به خواب رفته ام تو در برابر نگاه من نشسته اي چو چشم بر گشوده ام چرا كه عطر تو به خواب ها شنيده ام به ياد خاطرات تو دلم به سينه ام دريده ام به رقص قاصدك ميان باد ها اميد بسته ام و اين اميد را رها نكرده ام چرا كه سال هاست در كمين به انتظار تو نشسته ام چنان به بودن تو خو گرفته ام كه از نبودنت خيال كن كه سا لهاست مرده ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 10:52 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
پائيز پائيز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون اشک دل است
اشک را دوست دارم چون گواه دل است
دل را دوست دارم چون محبت را به من اموخت
محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم و
تو را دوست دارم بی انکه بدانم چرا؟ و حالا تو به من بگو چرا؟؟
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 9:39 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
قدمی بی ترديد...
قدمی بی ترديد
انعكاس اندوه
در نم خيره ي چشمِ به افق دوخته ام مي گويد:
آن چه ما لحظه به لحظه پي آن مي گشتيم
و چه كم يافته ايم
تنها ، قدمي بي وحشت ،
بي ترديد برداشتن است ،
روي شن هاي نوازشگر داغ يك عشق ¤
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم مهر 1384ساعت 9:35 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
گاهی دلم چنان ميگيرد که هر لحظه احساس می کنم نفسش بند می ايد.. خدايا.. مرا به خانه ات راه بده..می خواهم تو را به نام کوچکت صدا کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 18:55 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
اي اهورا مزدا از توست پاكي و پارسايي از توست خرد مينوي جهان ساز. تو به آدمي آزادي گزينش راه دادي تا راهبر راستين خويش را برگزيند و از راهبر دروغين سر بتابد. آنگاه از ميان آن دو مردمان مي بايد راهبري راستين براي خويش برگزينند كه درستكار باشد و انديشه نيك را بيفزايد اي مزدا هرگز راهبري فريبكار با وانمود به راستي و پاكي نمي تواند آورنده پيام تو باشد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 18:51 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
باز کن پنجره ی چشمت راو به خورشيد بگو:که کسی آمده استتا بتابد امروزو بخواند قصهقصه ی سبز رهايی رابر شاخه ی خشک.*** (( باز کن پنجره چشمت راو بياويز به آن فانوسیو به مهتاب بگو:صفحه ی ذهن کبوترآبی ست،خواب شب مهتابی ست.))*** ای صداقت!ای سبز!ياد تو پيچک خردی استبه ديوار دلم.تو اگر بشناسیمعنی هجرت رابغض اين پنجره را ، می فهمی.*** ای بهاران در تو !ياد ياران با تو !کاش تو سبزترين شعر مرابر تن خشک زمين می خواندیکاش تو می ماندیکاش تو می خواندی- سبز از حنجره زخمی من -*** ای صميمی!ای خوب !باز هم بغض زمين می باردباز کن پنجره ی چشمت را.....باز کن پنجره ی چشمت را.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 18:46 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
سفر آغاز کرديم
و حسرت زمان گذرانديم چه با افسوس، چه بی افسوس... سوختيم و سازش ميراثمان گشت عبور کرديم مرديم و آغاز کرديم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:12 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
چه بگويم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:11 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
زماني عاشقي و مي توني ادعا كني عشقت واقعيه كه رهاش كني ... در قفس رو باز كني و بذاري پرنده ي قشنگت پرواز كنه ... آزادِ آزاد بذار اونقدر بره كه تو انتهاي آسمون ببينيش مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتني باشه ، بر ميگرده ... اما اگه برنگشت ، بسپارش دست خدا بذار اينقدر پرواز كنه تا به اونجايي كه ميخواد برسه به همونجايي كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:8 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
قلب من و تو را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 20:47 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم باد با شاخه در آويخته بود من در اين خانه تنها تنها غم عالم به دلم ريخته بود ناگهان حس كردم كه كسي آنجا بيرون در باغ در پس پنجره ام مي گريد صبحگاهان شبنم مي چكيد از گل سيب
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 19:7 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
خانه ام پنجره ای داشت
پر از پيچک سبز آسمانم شب بود، تا ابد بارانی ساعتم قلبم بود... منتظر بودم تا يک نفر در بزند... چه کسی بود که گفت: انتظار سبزی پيچک را می شکند و شکست... همه چی را خشکاند! انتظار... من دلم غم دارد خانه ای کم دارد يک نفر پيچک سبزی دارد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18:47 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18:43 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
فرياد و بدان دلم گرفته دلم عجيب گرفته
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 13:30 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
خدايا، من اينجا به چه كار آمده ام؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 13:11 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
در سراشیبی وحشت تنهایی فقط به تو می اندیشم مرا از این گرداب فرو رونده برهان مگذار در تنهایی غریب دستهای یک شاپرک گم شوم مگذار تنهایی به دنیای من وارد شود زندانی دنیای غم الوده ام مرا با اشکهایت روشنی ببخش شاید بتوانم چشمه نور را پیدا کنم شاید بتوانم دوباره از اسارت قریبم به سوی تو باز گردم منتظر دیدن من نمان من بدون تو به سوی تنهایی رفتم دنیای من انسوی دریایست که در آن نور است و روشنی دنیای من تاریک است من فرزند آسمانم مرا به زمین راه ندادند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 18:56 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
تنها نشسته ام و مینگرم به تحرک پوچتان ای جمع خود ستیز ای خاکیان دون من روی قبر کدامینتان نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 11:14 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
من یه خدا دارم یه خدا که عاشق منه یه خدا که ازروی عشق منو افرید من یه خدا دارم که محبت و تو دل من قرار داد محبتی که با نگاه کردن تو چشم یه دوست میشه اون و درک کرد من یه خدا دارم که دریا هارو به من داده دریای بی کران دریای ابی و بی انتها دریایی که با دیدنش میشه به عمق وجود خدا پی برد دریایی که میشه اون و یه نشونه از وجود خدا دانست دریایی که میشه ساعت ها نشست و نگاش کرد خدایی که جنگل ها رو به من داد جنگل هایی که میشه با رفتن در عمق اون ها به ابتدای زندگی رفت به اصل زندگی کردن فکرکرد اگر هیچ چیز نداشته باشم یه خدا دارم یه خدا که من و خیلی دوست داره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 10:12 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
اشكي كه بيصداست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 10:9 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
گناهت را نمي بخشم نگاهت را نمي خواهم لبانت را نمي بوسم گل مسموم عشقت را نمي بويم دگر افسانه عشق تو را با كس نمي گويم دگر جادوي چشمانت به جانم بي اثر باشد دگر آغوش گرمت بهر من مگشاي كه اين مجنون سرگردان، ز عشقت بي خبر باشد مرا عشق دگر باشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 21:34 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
احساس دیشب احساس برای آخرین بار به سراغم آمد چمدانش را بسته بود پس از مدتها دوری دیشب تنها برای خدا حافظی آمده بود و چه زود رفت حتی مسیر نگاهش میل تلاقی با نگاهم را نداشت و عشق چندین ماه قبل در یک یلدا شب خاموش سوار برشهاب به پشت پنجره اتاقم آمد و در فرصت پژمردن یک گ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 21:22 توسط کوچولوی آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
آنتی اف بازی |
|
RSS
|